ميرزا احمد ميرزا خداوردى
201
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
برادران من كه عبارت از ملا جعفر قلى و ابراهيم ، رفتند به بجار ديدند آب بجار ما را بريده است كه پسر ملا رجب به او گفته بودند كه شما چرا اينطور مىكنى ؟ گفته بود : خوب مىكنم ، هرچه از دست شما برمىآيد ، بفرماييد . چونكه پدرش ملا رجب ملعون در عالم قالوا بلى ايمان نياورده بود ، . . . « 1 » ثانى بود و هميشه در اين فكر مىبود ، فرصت پيدا بكند با ماها عداوت بنا كند و يكطرف هم نويد مير عباس بيگ كه پسرش احد إله نام با برادرم ، ابراهيمنام ، دعوا گرفته بود و ملا جعفر قلى چقدر به آن احد إله نصيحت و دلالت كرده بود ، قبول ننموده ، حتى به ملا جعفر قلى هم حرفهاى درشت گفته بود و ملا جعفر قلى رفته بود آنها را از يكديگر جدا كند ، دست آورده ريش ملا جعفر قلى را گرفته بود . و من شنيدم در بجار ماها قال [ و ] قيل بسيار است . من رفتم ديدم كه آن سگ پدر ! ريش ملا جعفر قلى را گرفته ، از دست نمىگذارد . دنيا به چشم من تاريك گشت . فورا رسيدم گفتم : اى حرامزاده ! اين چه بىحرمتى است ؟ آن حرامزاده حيا نكرد . من بيل او را برداشتم زدم به پشت او حياء نكرد و يك دفعه هم بيل را زدم . غلتيد « 2 » به ميان گيل و آب . فرياد برآورد : اى واى ما را كشتند و پدر و مادر او از آنطرف آمدند و از اينطرف آدمهاى ماها رسيدند . دعواى سختى واقع گشت . آن ملا رجب ملعون همان ساعت رفت به شكايت به خدمت به مير عباس بگ و مير عباس بگ عريضهء شكايتى از دست من نوشته داده به ملا رجب فرستاده بود به نزد نچالينگ و نچالينگ هم حكمى به عهدهء اجاسقوى لنكران نوشته ، روانه فرمود كه تحقيق مراتب بشود ، اما در آنوقت اجاسقوى ، تركستان اوف بود و مخدوم « 3 » [ او ] ، مشهدى صياد ، دوست حقيقى من در نزد او مىبود و اجاسقوى با مصلحت او رفتار مىكرد . من رفتم همان دوست حقيقى خود را ديدم ، از گزارش اتفاقيه او را مستحضر ساختيم و او اجاسق را كما هو حقّه از اين مرحله آگاهى داد . بنا به حكم جناب نچالينگ ، اوجاسقوى عازم قريهء بوطهسر گرديد ، گزارش را تحقيق كرد و شكايت رجب سگسار تيزآبى شد . بعد از يك ماهى از ميان درگذشت و من هميشه به حضور نچالينگ مىرفتم و مىآمديم . روزى جناب نچالينگ در خلوت ما را احضار حضور خود نمود و به من فرمود كه من
--> ( 1 ) . به حذف نام يكى از خلفاى سهگانه مبادرت شد . ( 2 ) . در نسخه « غلطيد » . ( 3 ) . در نسخه « مخدومى » .